مادری فرزند خود را نزد معلم برد و گفت این پسر مرا اطاعت نمی کند او را بترسانید. معلم که ریش درازی داشت آن را جمع کرد و در دهان خود فرو برد و به کله اش حرکت شدیدی داد و چنان فریادی از جگر برکشید که زن از وحشت نقش بر زمین شد. وقتی به هوش آمد به معلم گفت زهره ی مرا بردی من از شما خواستم که پسر را بترسانی نگفتم که مادر را بترسانی . معلم گفت فرقی ندارد وقتی عذاب نازل شد خشک و تر با هم می سوزند